پایانی برای دلتنگی نیست انگار.بی شک راهی نیست جز اینکه چشمان خود را ببندم و فریاد کنم من چه خوشبختم و همزمان به بوی خاک باران خورده و آب طالبی فکرکنم.اینکه من دلم میگیرد دردی نیست که باعث شود صدای چرخ و فلک های آهنی بلند نشودو من کودکی خودم را که وحشت زده لبخند میزند دنبال نکنم.گاهی من و تنهایی اتاق یکی میشویم و من فراموش میکنم چقدر از این موجود یکی شده به من تعلق دارد.شرط میبندم همیشه مقداری از من درون این تنهایی بی انتها جا میماند.وقتی هیچ کس نیست من چند لحظه درذدانه به نور چراغ های خیابان پر از برف فکر میکنم ودرست به همان اندازه لذت طعم تلخ شکلات سرمست میشوم. شاید دلیل آفرنش من همین چند لحظه است.کسی چه میداند.هرچقدر هم که واقع بین باشم مطمئنم همیشه پله ی نامرئی آخری روی همه پل ها هست ک خدا را به من وصل میکند.من هر وقت بخواهم بالا می روم.هر وقت که از بی توجهی عابران به دستهای کوچک بچه ها به تنگ آمدم.هروقت دیگرنتوانستم فریاد بزنم من چه خوشبختم.